تبليغاتX
پرواز در ملکوت

پرواز در ملکوت
خداوند جوانی را که جوانی اش را در راه اطاعت خداوند صرف کند ، دوست دارد. 
قالب وبلاگ

راستش را به ما نگفتند...

راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني، جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگويند.
ما از همان کودکي، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به توعشق مي ورزيديم و با همه وجودمان بي تاب آمدنت بوديم.
عشق تو با سرشت ما عجين شده است و آمدنت، طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
اما ...اما کسي به ما نگفت که چه گلستاني مي شود جهان، وقتي که تو بيايي.
همه، پيش از آنکه نگاه مهرگستر و دست هاي عاطفه تو را توصيف کنند، شمشير تو را نشانمان دادند.
آري، براي اينکه گل ها و نهال ها رشد کنند، بايد علف هاي هرز را وجين کرد و اين جز با داسي برنده و سهمگين، ممکن نيست.
آري، براي اينکه مظلومان تاريخ، نفسي به راحتي بکشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک ماليد و نسلشان را از روي زمين برچيد.
آري، براي اينکه عدالت بر کرسي بنشيند، سرير ستم آلوده سلطنت را بايد واژگون کرد و به دست نابودي سپرد.
و اينها همه، همان معجزه اي است که تنها از دست تو برمي آيد و تنها با دست تو محقق مي شود.
اما مگر نه اينکه اينها همه مقدمه است براي رسيدن به بهشتي که تو باني آني.
آن بهشت را کسي براي ما ترسيم نکرد.
کسي به ما نگفت که آن ساحل اميد که در پس اين درياي خون نشسته، چگونه ساحلي است؟

کسي به ما نگفت وقتي تو بيايي:

  پرندگان در آشیانه های خود جشن میگیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.

به ما نگفتند وقتي تو بيايي:

دل هاي بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت مي کني و عدالت بر همه جا دامن مي گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه کن مي کند و خوي ستمگري و درندگي را محو مي سازد و طوق ذلت بردگي را از گردن خلايق برمي دارد.

به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
 ساکنان زمين و آسمان به تو عشق مي ورزند، آسمان بارانش را فرو مي فرستد،
زمين، گياهان خود را مي روياند و زندگان آرزو مي کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقي را مي ديدند و مي ديدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمين فرو مي فرستد.

به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
 همه امت به آغوش تو پناه مي آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خويش.
... و تو عدالت را آنچنان که بايد و شايد در پهنه جهان مي گستري و خفته اي را بيدار نمي کني و خوني را نمي ريزي.

به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
 رفاه و آسايشي مي آيد که نظير آن پيش از اين، نيامده است. مال و ثروت آنچنان وفور مي يابد که هر که نزد تو بيايد فوق تصورش، دريافت مي کند.

به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
 اموال را چون سيل، جاري مي کني و بخشش هاي کلان خويش را هرگز شماره نمي کني.

به ما نگفتند وقتي توبيايي:
 هيچ کس فقير نمي ماند و مردم براي صدقه دادن به دنبال نيازمند مي گردند و پيدا نمي کنند مال را به هر که عرضه مي کنند، مي گويد: بي نيازم.
اي محبوب ازلي و اي معشوق آسماني
ما بي آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله حضور تو را بشناسيم تو را دوست مي داريم و به تو عشق مي ورزيم.

چون عشق تو با سرشت ها عجين شده بود و آمدنت طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
ظهور تو بي ترديد بزرگ ترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد کرد.

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدين حسن خداد داد نکرد

نويسنده: سيدمهدي شجاعي 
منبع: نشريه همشهري جوان، شماره 318.

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:41 ] [ زینب ]

سلام

پای لپ تاب بودم، داشتم رو پروژه م کار میکردم. گوشم به تلویزیون هم بود.مجری برنامه صبح داشت یه مطلبی از خانم عرفان نظر آهاری میخوند که به نظر من خیلی قشنگه.حتما بخونید.


images03.jpg

"دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . 
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست­دادي،تنها يك روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »

لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »

خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»

او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »"

عرفان نظرآهاري

برگرفته از سایت http://www.nooronar.com

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 9:1 ] [ زینب ]

خدایا شکرت،خیلی قشنگ دست آدمهای دروغگو رو رو میکنی،به بهترین شکل...

اما شاید یه امتحان واسه مون باشه که آیا به روی طرف بیاریم یا نه؟ حرص بخوریم یا نه؟ من که هیچ وقت کار اول رو نمیکنم شاید از کم روییم باشه!؟ اما دومی چرا، ولی واقعا نمیدونم درستش چیه؟ مخصوصا اگه طرف از نزدیکان باشه...

خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 23:20 ] [ زینب ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب