|
پرواز در ملکوت خداوند جوانی را که جوانی اش را در راه اطاعت خداوند صرف کند ، دوست دارد.
| ||
|
راستش را به ما نگفتند...
راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند. کسي به ما نگفت وقتي تو بيايي: پرندگان در آشیانه های خود جشن میگیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند. به ما نگفتند وقتي تو بيايي: دل هاي بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت مي کني و عدالت بر همه جا دامن مي گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه کن مي کند و خوي ستمگري و درندگي را محو مي سازد و طوق ذلت بردگي را از گردن خلايق برمي دارد. به ما نگفتند
وقتي تو بيايي: به ما نگفتند
وقتي تو بيايي: به ما نگفتند
وقتي تو بيايي: به ما نگفتند
وقتي تو بيايي: به ما نگفتند
وقتي توبيايي: چون عشق تو با سرشت ها
عجين شده بود و آمدنت طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود. کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد نويسنده: سيدمهدي شجاعي
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:41 ] [ زینب ]
سلام پای لپ تاب بودم، داشتم رو پروژه م کار میکردم. گوشم به تلویزیون هم بود.مجری برنامه صبح داشت یه مطلبی از خانم عرفان نظر آهاری میخوند که به نظر من خیلی قشنگه.حتما بخونید. ![]() "دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ » خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .» او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم . آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد . او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »" عرفان نظرآهاري برگرفته از سایت http://www.nooronar.com [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 9:1 ] [ زینب ]
خدایا شکرت،خیلی قشنگ دست آدمهای دروغگو رو رو میکنی،به بهترین شکل... اما شاید یه امتحان واسه مون باشه که آیا به روی طرف بیاریم یا نه؟ حرص بخوریم یا نه؟ من که هیچ وقت کار اول رو نمیکنم شاید از کم روییم باشه!؟ اما دومی چرا، ولی واقعا نمیدونم درستش چیه؟ مخصوصا اگه طرف از نزدیکان باشه... خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم. [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 23:20 ] [ زینب ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||