تبليغاتX
پرواز در ملکوت
 

 اگه نخونید کلی ثواب از دست دادین!

 

 **************************************************

******************

 

 

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید

                         

                       ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

 

 

شب شانزدهم ماه مبارک رمضان:

 

شب بسیار مبارکی است .از یک جهت. در احادیث آمده خداوند متعال با مرگ هر انسان عالم مومن بر روی زمین جانشینی برای او قرار می دهد. در روز شانزدهم رمضان سنه 1402 هـ .ق کودکی پا به عرصه هستی نهاد که عالم را با کمالات خود در حیران فرو برد و جانشینی بر حق برای بندگان صالح خدا گردید. خداوند رحمت خود را با تولد دختری نیکو از نسل خاتم النبیین در خانواده ای متدین بر مردم آن عصر نازل کرد ، و چه نیکو دختری ست . او کسی نیست جز بانو مهندس رضوان خانم گل!

 

اما اعمال مخصوص:

2 رکعت نماز به نیت سلامتی این بانوی گرامی و مستحب موکد است که رو به قبله بایستید و فراوان استغفار کنید و از خدا بخواهید که بر کمالات این دختر بیفزاید و این روزها رحمت خود را بیشتر شامل حالش کند چرا که خیلی محتاج است.

 

              ان شاالله که طاعاتتون مورد قبول حق قرار بگیره.

                                                                          

                                                                    آمین

 

+ نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 و ساعت 6:42 |

به نام خدا

 

چند روز پیش بالاخره بعد از کلی انتظارکتاب های حوزه از طرف جامعة الزهرای قم بدستم رسید."صرف ، احکام ، تجوید ، تاریخ اسلام ، احادیث اخلاقی"

به خودم گفتم من که هنوز کار پیدا نکردم ، توی این فاصله که وقت دارم بهتره برم حوزه خواهران و اجازه بگیرم در کلاس صرف که خیلی هم مهمه شرکت کنم. داداشم که طلبه ست گفت:

" به نظر من حتما این کار رو کن به احتمال زیاد موافقت میکنند.

تو حوزه ما(برادران)دانشجوهایی هستن که به خاطر علاقه زیاد توی کلاسها شرکت میکنن.ولی باید با مسؤلشون هماهنگ بشه."

اینطوری شد که منم دیروز با کلی ذوق و شوق دیروز سر ساعت 8:05  توی مکتب الزهرا بودم.برنامه صبحگاه بود و سخنرانی حاج آقا (ب).مراسم تا ساعت 8:40 طول کشید.سمیه دوستم از طلبه های سال بالا که از اول صبح دیده بودمش بهم گفت هنوز که مسؤلین حوزه نیومدن ، فعلا بیا برو از استاد برای حضورکلاس  اجازه بگیر، بعدا از خانمها اجازه رسمی را میگیریم.منم همراه یکی از طلبه های سال اول رفتم طبقه بالا.استاد سر کلاس بود.خودم رو معرفی کردم و گفتم طلبه غیر حضوری جامعة الزهرای قم هستم.میخواستم سر کلاس شما حضور داشته باشم.فرمودند:" از نظر من مانعی ندارد ولی خانهای مسؤل ایراد میگیرند، اول از اونها اجازه بگیری بهترست." منم گفتم:چشم! از کلاس که زدم بیرون فاطمه از دوستان دبیرستانم رو دیدم  (یه سال بعد از من مهندسی کامپیوتر قبول شده بود ولی بنا به دلایلی انصراف داد.حالا 20جزء قرآن رو حفظه و طلبه سال اوله)عجله داشت ، قرار شد بعد از کلاس به طور مفصل با هم صحبت کنیم.

رفتم سراغ مدیریت.وارد دفتر شدم، یکی از خانمها گفت مدیر امروز نمیاد و خانم (م) مسول آموزش 9 به بعد تشریف میارن. پیش خودم گفتم آدم به زن جماعت اصرار کنه فایده ای نداره چون خیلی مقرراتین،بهتره برم پیش مسؤل حوزه خواهران حاج آقا(ب)

 

اما اصل داستان:

 

اتاق حاج آقا دیوار جلوش آلومینیومی-شیشه ایه که جلوی درب اون یه پرده ست.مستخدم حوزه که یه خانمیه، ملاقات با حاج آقا رو هماهنگ میکنه.از مستخدم تقاضای ملاقات کردم.بیچاره چند بار رفت و اومد و گفت حاج آقا گفته وقت ندارم و باید برم.گفتم کارم 2 دقیقه هم طول نمیکشه ،گفت : نمیشه! من هم رفتم رو صندلی نشستم تا ببینم خانم (م) کی تشریف میارن.

مستخدم بعد از مدتی اومد گفت حاج آقا گفتن میتونی بیای .برو اون جلو پشت پرده.من هم با خوشحالی رفتم و پرده رو کنار زدم که برم تو اما ناگهان !!! با هیکل عظیم حاج آقا که پشت پرده جلوی در ایستاده بود مواجه شدم. با لحن خاصی گفت : بفرمایید. شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم .بالاخره خودم رو کنترل کردم و گفتم ...هستم و می خواستنم از محضرتون برای حضور در کلاس صرف اجازه بگیرم. همچنان لبه پرده توی دستم بود. چند تا خانمی که رد شدند با تعجب به من  نگاه میکردند. نهایتا یکشون با لبخند با اشاره گفت :" پرده رو بنداز". یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟ باید از پشت پرده با حاج آقا حرف بزنم؟ اونم من که تا طرف مقابلم رو نبینم نمیتونم حرف بزنم. خلاصه با کلی بدبختی حرفم رو زدم و حاج آقا لطف کردند و گفتند:" نمیشه،من توی کار خواهرا دخالت نمیکنم." منم گفتم ممنون و خداحافظ شما! پیش خودم گفتم من با این نوع چادر زدنم توی دانشکده مهندسی تابلو بودم از بسیجی و غیر بسیجی بهم میگفتند یا قمی هستی یا بچه روحانی یا فرزند شهید ، هر کی هم وارد دانشکده می شد تا منو میدید یادش میفتاد بپرسه بسیج مهندسی کجاست؟ حالا با این کارم توی حوزه مطمئنم خانما گفتند وای!!! این دختره چقدر پرروه که پرده رو کنار میزنه!

حدود 5 دقیقه بعد خانم (م) تشریف آوردند.رفتم داخل و سلام کردم و خودم رو معرفی کردم ،گفت خانم فلانی هستی  گفتم نه. تابستون درس جهان بینی رو در خدمتتون بودم .بعد تقاضام رو براشون مطرح کردم.بعد از کمی مکث گفت :" نمیشه.اینجا مقررات داره ." بعد با تلفن حرف زد و بعدش با یه خانمی و دوباره تلفن و ... و خلاصه انگار فراموش کرده بود که مخاطبی هم داشته.من سرجام ایستاده بودم ؛ یه خانمی که با شخصیت تر بود گفت :" عزیزم! خسته نشی.بشین." تشکر کردم و نشستم.

از ساعت 9 تا 9:30 ساکت نشسته بودم ( توجه داشته باشید که من هم تنها مراجعه کننده بودم.) نهایتا گفتم :خانم (م) من چکار کنم؟ گفت:" عرض کردم خدمتتون نمیشه".با خنده گفتم: "لااقل در راستای ترویج وحدت حوزه و دانشگاه اجازه بدین من بیام.(فکر کنم اگه میگفتم برق – قدرت خوندم که اصلا جوابمو نمیداد.) تا اونجایی هم که اطلاع دارم آقایونی هستند که علاوه بر تحصیل در دانشگاه دربعضی کلاسهای حوزه هم حضور پیدا میکنند." گفت:" میدونم.ولی دست آقایون برای این کارها بازتره. (خواستم بگم نه ! منطقی ترند.) اونها بنا به مصلحت هایی این کارها رو میکنند. شما اگه خیلی اصرار دارید بیاید فرم تمام وقت رو پر کنید." گفتم :" ممنون.من به خاطر درس و کار غیر حضوری قم رو انتخاب کردم و الا همون قم میرفتم و اصلا اینجا نمیومدم."

بحث همینطوری ادامه پیدا کرد و در نهایت همون  کلمه نمیشه رو گفت.

اصولا منم آدم مغروریم و غرورم اجازه نمیده از کسی چیزی رو بخوام ولی به خودم گفتم این فرق میکنه خیر فی الدنیا و الاخره ست.کمی خواهش اشکال نداره. ولی انگار فایده نداشت.

اومدم خونه شب ماجرا رو واسه داداشم تعریف کردم.خیلی ناراحت شد و گفت:" توی آقایون با این جور رفتارها و یا کشیدن پرده به شدت مخالفند.اگه میخوای از حاج آقا ... واست نامه بگیرم.هرچی اون بگه همه بدون چون و چرا قبول میکنن.حاج آقا هم که میشناسمون. "

گفتم:" نمیخواد.من که از خیرش گذشتم .همین CD  ها رو گوش میکنم از صد تا استاد مثل اینا هم بهتره.تازه با CD  من رو استاد تسلط دارم نه اون رو من!!! "

اما اون چیزی که فکر منو خیلی به خود مشغول کرد یا بهتر بگم خیلی ناراحتم کرد این بود که:

این همه ما میگیم وحدت حوزه و دانشگاه .هرسال 27 آذر به یاد شهید بزرگوار شهید مفتح مراسم برگزار میکنیم و سمینار( به قول استادمون مهندس (م) سمیناهار!) میگیریم که چی؟ فقط بیام شعار بدیم و نظریه پردازی کنیم؟!

چندتا کلمه پلورالیسم و لیبرالیسم و ... چند جمله قشنگ با مفاهیمی همچون معرفت دینی یا اندیشه دینی در قلمرو حوزه و دانشگاه بگیم و بعدش والسلام و خداحافظ شما تا سال بعد و همایش بعدی؟!!!

چرا فکر میکنیم همیشه حوزه باید وارد محیط دانشگاه شود ؛ یعنی نمیشه دانشگاهی وارد حوزه شود؟ البته چنین افرادی وجود دارند ولی باز اغلب اونها از خانواده های بزرگ و شناخته شده هستند که معمولا مانعی برایشان وجود ندارد.البته من اعتقاد دارم که نباید بدون شناخت هر کسی رو راه داد چون امکان سوء استفاده وجود داره ولی میتوان از شخص علاقه مند در خواست تاییدیه یا دادن تعهد کرد . خلاصه اینکه هیچی نشد نداره .تازه باید خدا رو شکر کنند که از طرف دانشگاه تمایل به سمت حوزه وجود داره. اما انگار عادت کردیم برای هر کاری پارتی جور کنیم و یه نامه بیاریم و طرف مقابل با دیدن نامه فلان آقا بگه چشم و در خدمتتونیم. این از نکته اول.

اما نکته دوم: زمانی که توی دانشگاهها بین دخترها و پسرها پرده کشیدند اولین کسی که دستور جمع آوری چنین طرحی رو داد حضرت امام خمینی بودند و بعد از ایشون مقام معظم رهبری جلوی چنین رفتارهایی رو گرفتند.

وقتی من ( منظورم من نوعی) حجاب کامل دارم و میتونم با متانت صحبت کنم ؛ نمیدونم دیگه چه لزومی داره از پشت پرده صحبت کنم. به علاوه یعنی کنترل دل اینقدر مشکله !!! در ضمن من محصل اونجا هم نیستم یه آدمیم که از بیرون اومدم و میخوام چند کلمه راجع به موضوعی با مسؤل حوزه صحبت کنم ، آخه سر پا و پشت پرده حرف زدن رسم ادبه؟!!! شاید صحبت من 2 ساعت طول کشید ، 2 ساعت استاده پشت پرده چکار کنم ؟؟؟

حالا من هیچی .خدا رو شکر طوری بار اومدم که با این چیزها از عقایدم دست برنمی دارم ؛ اومدیم حالا یه فردی تازه علاقه مند شده بود و میخواست بیشتر راجع به علوم دینی بدونه.بنده خدا زده که میشه هیچ ، ممکنه میسحی هم بشه! همین چیزها اتفاق افتاده که خیلی ها پرچم تحجر اسلام رو علم میکنند.واقعا اینطوری میخوایم منتظر واقعی حضرت باشیم؟

جالب اینجاست شب نیمه شعبان که مراسم جشن و احیا در مکتب الزهرا بود همین خانمها چنان کِل و دست میزدند که تا 40 تا خونه اونورتر صداشون میرفت ! آیا این کارا در شان امام زمانمونه؟

آیا ما اینو نمیدونیم که پاسخگوی مردم بودن ( در مقام مسؤلیت) واجب و در پرده بودن زنان مستحب است(مراجعه شود به کتاب جامی از زلال کوثر تالیف آیت الله مصباح – شرح و تفسیر حدیث معروف حضرت زهرا).

حاج آقا مصباح فرمودن بر کسانی که توانایی یادگیری علوم دینی را دارند واجب کفایی است که وارد حوزه شوند.

من اینجا جسارت میکنم و میگویم با این وضع واجب عینی است که هم وارد دانشگاه شویم هم حوزه!

خدایا از تو فقط یه چیز میخوام و اون اینه که به همه ما " بصیرت "

عنایت کنی تا با فکری باز و قلبی مملو از نور ایمان در راه تو قدم برداریم و آنطور رفتار کنیم که شایسته حضور در دوران حکومت حضرت مهدی (عج) را داشته باشیم و بتوانیم از خواص بر حق آن حضرت باشیم.

 

آمین یا رب العالمین

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 7:2 |
 

  

و هنر آن است که ...

 

 

روزه، کمترین هنرش باقی نگذاشتن

 

رمقی است برای گناه و روضه ، برترین

 

 هنرش باقی نگذاشتن لذّتی است برای

 

 " گناه " !

 

                          * * *

 

و هنر آن است که چــون حسین

 

گرسنگـی و تشنگی را " تحمّـل " کنـی ،

 

پـیــش از آنـکـه کـــــــــــربلا را بـه تـــو

 

  " تحمیل"کنند !!!                    

                                                                  

                                                              ( اکبر شهیدی)

+ نوشته شده توسط رضوان در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 و ساعت 6:10 |

 

 

شعر نو زیر اثری زیبا و پر معنا از خانم « نسرین صاحب » با عنوان« دور نمای عمر» می باشه.  حتماً برای یکبار هم شده این شعر رو بخونید  !!!

 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان

پوچ و بس، تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است، این که خود میدانم

 که نکردم فکری،که تامل ننمودم روزی،ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد این عمر گران ؟

« کودکی» رفت به بازی ، به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند : کنون تا بچه ست ، بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو  ، نتوان خندیدن؟

هیچکس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟

بعد از این چند صباح ، به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه،به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ هیچکس نیز نگفت

« نوجوانی » سپری گشت به بازی ، به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات

بعد از آن باز نفهمیدم من

که چه سان می گذرد

عمر گذشت

لیک همه گفتند که جوانست ، هنوز بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر ببرد ، کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد وهست

بعد از این باز او را عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد که :  او

از همکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد : که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش ، همچنین فردایش ...

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت ؟

آنهمه قدرت و نیروی عظیم

به چه سان مصرف گشت ؟!

نه تفکّر ، نه تعمّق ، و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بیحاصلی و مسخرگی

چه « توانی » ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و هیچ کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت اهل شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت « جوانی »

هیهات !!!

آن کسانی  که نمی دانستند زندگی یعنی چه ، رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا میگفتند که چو آنها باشم

که چو آنها دائم ، فکر خوردن باشم ، فکر کشتن باشم

فکر تامین معاش ، فکر ثروت باشم

 فکر یک زندگی بی جنجال ، فکر همسر باشم

زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت،معنی اش فهمیدم!

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق :

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده

فارغ از شهوت وآز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

«زره جنگ» بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموختم بر دگران نیز نکو، آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

ره نمایم به هم گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 9:20 |

چند لحظه تفکّر !!!

 

 

"به یقین بدانیـد ! خـــداونـــد بـرای بـنده خود هر چنــد با

سیاســت و سـخـتکـوش و در طرح و نقشه نیرومنــد باشد ،

بیش از آنچه که در علم الهی وعده فرمود ، قرار نخواهد داد ،

 و میان بنده ، هر چـند ناـوان و کم سیاست باشـد ، و آنچه

 در قرآن برای او رقم زده حایلی نخواهــد گذاشت ، هر کس

این حقیقت را بشناسد و به کار گیرد، از همه مردم آسوده تر

 است و سود بیشتـری خواهد برد . و آن کــه آن را واگـذارد و

 در آن شک کند ، از هـمه مـردم گرفتار تر و زیانــکارتر است ،

 چه بسـا نعمت داده شـده ای  که گـرفتارعذاب شــود ،

 و بسا گرفـتاری که در گرفتاری ســاخته شده و آزمـایش گردد ،

 پــس ای کســی که از این گفـتار بهـره مند می شـوی ، بـر

 شکرگزاری    بیفزای ،و از شتاب بیجا دست بردار ، و به روزیِ

 رسیده قناعت کن."

 

                                                                « حکمت 273 نهج البلاغه »

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 5:52 |

 

انگار همین دیروز بود که دانشگاه قبول شده بودم . کلی ذوق می کـردم که مهنـدس برق میشم. واقعاً مثل برق گذشـت. و امسال اولین ماه رمضونیه که بعد از 16 سال درس خوندن ...

 

یاد ماه رمضونهای دانشکده بخیر ! یاد افطاریهای بسیج !

یاد مراسم احیا دانشگاه ...

یاد غزاله ،فرزانه، صدیقه، شیما ،مرضیه ها و همه بچه های بسیج به خیر!

چه دوران خوبی بود .

 

حیف !!! خیلی زود گذشت.

 

+ نوشته شده توسط رضوان در جمعه پانزدهم مهر 1384 و ساعت 7:13 |
 

ربنا اننا سمعنا ... بانگ رمضان است، بانگي كه بندگان با شنيدن صداي مناديي كه خلق را به ايمان فرا مي‌خواند، با گوش جان اجابت كرده و ايمان مي‌آورند.

ربنا فاغفرلنا ذنوبنا... بانگ نيايش بنده با خالق است كه با زاري به درگاهش از آن يگانه عالم مي‌خواهد كه زشتي‌هاي كردار او را بپوشاند و هنگام جان سپردن او را با نيكان محشور گرداند.

ربنا و اتنا ما وعدتنا.... بانگي كه پروردگار را از آنچه به رسول خود وعده داده است، نصيب مي‌خواهد زيرا بنده و عبدش معتقد است كه وعده‌هاي خداوند تخلف ناپذير است.

+ نوشته شده توسط رضوان در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384 و ساعت 21:47 |

 

 

امروز بابا واسه عقیقه توی ماه مبارک رمضان دو گوسفند خرید که قربانی کنه . بیچاره ها گوشه حیات مظلومانه نشستن و از جاشون تکون نمی خورن. درست مثل آدمی که وارد یه جای غریب شده باشه. وقتی این حالت اونا رو دیدم نا خودآگاه یاد قسمتی از کتاب " رقصی چنین میانه میدانم آرزوست " از شهید چمران افتادم که حدود 2 سال پیش خونده بودم. به نظر من  متن خیلی جذابیه و نشون میده که این شهید چه روح لطیف و بزرگی داشتند. دلم نیومد متن رو واستون ننویسم ؛ { البته از مفاهیم اون نباید غافل شد!}

 

 

" آخر ای انسانها!

امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند.چقدر زجر کشیدم.درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس می کردم.هنگامی که خون از گردنش فوران می کرد، گویی که این خون من است که بر خاک می ریزد. می دیدم که حیوان زبان بسته ، برای حیات خود تلاش میکند. دست وپا می زند، می خواهد ضجه کند ، فریاد کند ، از دنیا و از همه چیز استمداد کند و از زیر کارد برّاق بگریزد. امّا افسوس ! که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است؛ و زیر پنجه های توانای دو جوان بر خاک افتاده ، قدرت هیچ کاری ندارد.

کارد به گردنش نزدیک می شود. چشمان گوسفند برق می زند. به همه اطراف می چرخد . برق کارد را میبیند. اولین فشار تیزی کارد را بر گردن خود حس می کند.با همه قدرت خود ، برای آخرین بار تلاش  می نماید . امید به حیات ، آرزوی زندگی و حبّ ذات در همه وجودش شعله می کشد. می خواهد زنده بماند، می خواهد از آب این عالم بنوشد؛ از هوای دنیا استنشاق کند . به آسمان بلند ، به کوههای سر به فلک کشیده ، به درختها ، به گلها ، به سبزه ها ، به جویبارها  ... به سپیده صبح ، به غروب آفتاب نگاه کند و از زیباییهای آنها لذت ببرد . او احساس میکند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته ، همه دنیا به او ظلم می کنند . همه دشمن او هستند ، همه در مرگ او شادی میکند، همه منتظرند دست وپا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند. او استغاثه می کند ، التماس می کند ، لا اقل یک نفر منصف می طلبد ، می خواهد کسی را به شفاعت بطلبد...

آخر ای انسانها ! وجدان شما کجا رفته است؟ تمدّن شما ، انسانیت شما ، خدا و پیغمبر کجاست ؟

مگر قرار نیست از مظلومان دفاع کنید ؟ چرا به دادخواهی بی گناهان توجهی نمی نمایید ؟ چرا نمی گذارید فریاد کنم ؟ چرا فرصت ضجه به من نمی دهید ؟ چرا اجازه اشک ریختن نمی دهید ؟ چرا نمی گذارید صدای استغاثه من به دیگران برسد؟

آه خدایا ! من فریاد این حیوان بی گناه را می شنوم؛من درد او را احساس می کنم ؛ من اشکی را که در چشمانش می غلتد می بینم ؛ من بی گناهی او را می دانم ، من می بینم که او مرا به دادخواهی طلبیده است ؛ و من نیز با همه وجودم آماده ام که به بی گناهی او شهادت دهم ، او را شفاعت کنم و از مردم بخواهم که به خاطر خدا و به خاطر من از این حیوان زبان بسته بگذرند و به خاک و خون نکشند . حیوان بیگناه از من استمداد می کند ، و با زبان بی زبانی استغاثه ؛ و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم . می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکشید ، امّا گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من هم منجمد . در عالم خواب ، گاهی آدم می خواهد فریاد کند ، ولی صدایش در نمی آید ؛ می خواهد بدود ، فرار کند ، ولی نمی تواند ؛ اینجا هم چنین حالتی برای من پیش آمده است . حیوان بیگناه می خواهد فریاد بکشد ولی صدایش در نمی آید ؛ و من می خواهم بدوم و دستش را بگیرم ؛ ولی طلسم شده ام . در جایم خشک شده ام . گویا خواب می بینم، اراده من حاکم بر اعمال من نیست.

کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک می شود ، و من تیزی آن را بر گردنم احساس می کنم . حیوان اسیر ، دست و پا می زند، گویی که من دست و پا میزنم ؛ و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند می گذرد ، گویی بر من گذشته است . لحظاتی که سالها طول دارد ، و با همه عمر و زندگی برابری می کند. همه لذّات ، همه دردها و بیمها و فشارهای زندگی ، در این لحظه کوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمی فشار می آورد."

+ نوشته شده توسط رضوان در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 و ساعت 15:11 |

این روزها ( منظورم یکی دوسال اخیره)تو هر محفل مذهبی یا نشریه و وبلاگ و...مذهبی که پا میذاریم یه حرف وسخنی از وصیت نامه شهید باکری و پیش بینی معجزه وار این شهید از سه دسته شدن مردم می بینیم و می شنویم .اون هم فقط در حد بیان یا چاپ و نه تلاش در جهت نبودن از دو دسته اول!

وقتی به اطراف خودم نگاه میکنم بیشتر به اخلاص و بزرگی این شهید پی می برم.

کاری به مردم عادی (عوام) ندارم، حساب اونها جداست.خطاب من همون خواصی هستند که اگر خوشبینانه تصور کنیم الان جز دسته دوم شده اند.

نمی دونم همین چند روز پیش که تلویزیون افتتاحیه مسابقات زنان مسلمان را نشان میداد نگاه کردید یا نه؟

جالبه که در نام این مسابقات دو کلمه زنان و مسلمان مشاهده می شدولی در اجرای مراسم افتتاحیه زن ومرد که به طور یکی در میان ایستاده به اجرای حرکات به اصطلاح!!! موزون می پرداختند.

فکر می کنید چند نفر به این وضع اعتراض کردند؟ (شاید عده ای در حد همان دسته سوم!) اصلاً بانیان این برنامه چه کسانی هستند و چرا باید به خود اجازه بدهند که در برنامه ای که نام ایران را در سایر کشورها به عنوان کشوری اسلامی مطرح می کند چنین کا رهایی انجام دهند.آیا مسولین برگزارکننده خود از حاضرین در جبهه های جنگ نبودند؟ اینها از دسته اولند یا دوم؟!

 

امام چه چیز را دیده بودند که فرمودند : « جنگ یک نعمت بود » ؟

 چقدر کوته فکرند کسانی که تنها منظر خرابی و کشتار این دفاع مقدس می بینند!

 

جنگ یک نعمت بود:

 چرا که به قول شهید آوینی شهادت تنها راهی است که انسان یک شبه ره صد ساله را طی میکند.

 

جنگ یک نعمت بود:

چرا که بعد از گذشت چندین سال از جنگ پیکرهای شهدا با آمدن خود هر از چند گاهی حال و هوای دیگری به مردم میدهند و تلنگری به آنها میزنند.

 

جنگ یک نعمت بود:

چرا که سادگی ، صمیمیت ، خلوص نیت ارزش بود .

 

جنگ یک نعمت بود:

چرا که شهدای دانشجویی امثال شهید محمد علی حکیم ، شهید علم الهدی، شهید بقایی و...  دانشگاه را رها کرده و به ندای هل من ناصر لبیک گفتند و یک شبه ره صد ساله را پیمودند.

 

جنگ یک نعمت بود:

چون...

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه یازدهم مهر 1384 و ساعت 0:6 |