در تاریخ 20 / 9 / 138۴یکشنبه ساعت ۳۰/۲۳ تاج گذاری نمود و
برای همیشه به سرزمین آبهای همیشه آبی پیوست .
در تاریخ 20 / 9 / 138۴یکشنبه ساعت ۳۰/۲۳ تاج گذاری نمود و
برای همیشه به سرزمین آبهای همیشه آبی پیوست .
بالاخره برگشتم اهواز...
شنبه بعد از کلی دوندگی واین ور اون ور رفتن( از تابستون تا حالا) بالاخره مدرکم رو گرفتم. دیگه به طور رسمی مهندس شدم.![]()
اولین کاری هم که با مدرک کردم این بود که یه کپی گرفتم و رفتم بسیج مهندسین! که عضو بشم. یاد روز اول دانشگاه افتادم .بعد از ثبت نام یک راست رفتم بسیج دانشجویی.اون موقع خانمی که مسؤل بودند گفتند چقدر عجله داری؟!!! چند روز دیگه بیا.
(فرزانه اولین بار تو رو همون روز دیدم.طرح همراه با نسیم!)
حالا که بسیج مهندسین رفتم آقای مسؤل گفت نظام مهندسی شما رو معرفی کرده!!! گفتم نه !
گفت از سازمان کشاورزی اومدی ؟ گفتم نه! چه ربطی داره من رشته ام برق – قدرته !!!
بیچاره نمی دونست من اگه اون سر دنیا هم برم اول سراغ بسیج رو میگیرم
. وقتی بهش گفتم در دوران دانشجویی مسؤل واحد خواهران مهندسی بودم گفت جز سوابقت محسوب میشه .هفته دیگه تائیدیه رو که آوردی کارت فعال بودن بسیج مهندسی رو بهت میدیم. به خودم گفتم این همه تو دانشگاه فعال بودیم کارت فعالیت ندادند حالا اینجا ...!!!
ای خدااااااااااااااا !
نمی دونم اگه این بسیج نبود من چه کار میکردم؟!!! ![]()
فرزانه جون ، زهرا جون شما میدونید؟؟؟!!!![]()
.jpg)
نمي دونم شهيد محمدتقي طاهر زاده رو ميشناسيد يا نه؟ همون جانبازي كه در سن 17 سالگي جانباز شد و 18 سال در كوما بود و پدرش از او نگهداري ميكرد.سرانجام در سن 35 سالگي به شهادت رسيد.(فكر كنم پارسال بود كه شهيد شد). همون جانبازي كه آقا در سفرشون به اصفهان به منزل شهيد رفتند و محمد تقي را در آغوش گرفتند و توي گوشش فرمودند: محمد تقی! محمد تقی! می شنوی آقاجان؟ می شنوی عزیز! در آستانه بهشت. دم در بهشت. بین دنیا و بهشت قرار داده شده ای. خوشا به حالت! خوشا به حالت!
پنجشنبه روز ميثاق با شهيدان بود. به گلزار شهداي اصفهان رفتم.و اول از همه جا بر مزار اين شهيد بزرگوار. مراسم باشكوهي بود .آنقدر جمعيت آمده بود كه براي دادن فاتحه و درد و دل با اين شهيد بايد صبر ميكرديم تا نوبتمون بشه! اينها زياد مهم نيست ،اونچه كه مرا خيلي مجذوب خود كرد چهره نوراني و آرام پدر و مادر اين شهيد بود. تا حالا توي عمرم بين مردم عادي(منظورم غير از علما و عارفان) چهره اي به اين نورانيت نديده بودم.لبخند حاكي از رضايت از لبان پدر دور نمي شد.يه حس مشترك بين اكثريت بود: همه دوست داشتند برن جلو و دست اين دو بزرگوار رو ببوسند.اما نشد!!! اونقدر دوست داشتني بودند كه فكر ميكردي مزاحمشون ميشي!
شايد اينجا بود كه مي فهميدي چرا در اسلام آمده نگاه به چهره پدر و مادر عبادت است ...
**********************
در گذشت عالم رباني و عارف جليل القدر آيت الله سيبويه را به همتون تسليت ميگم.
بچه هاي مسجدمون چند بار ايشون رو به مسجد دعوت كرده بودند. مي گفتند از اون پيرهاي جذاب و با حاله و دل جواني داره. ايشون علاقه وافري به سادات داشتند و احترام خاصي براي اونها قائل بودند. و خودشون رو ملزم مي ديدند كه به احترام حضرت زهرا دست سادات را ببوسند.
به گفته خودشون به تنهايي از خانمشون كه در 30 سال آخر عمر نابينا شده بود نگهداري مي كردند.
نمي دونم صحبت دخترشون رو توي تلويزيون شنيديد يا نه كه مي گفتند ايشان از مال دنيا هيچي نداشتند و براي اينكه دست سائلي را رد نكنند هر چه داشتند به آنها مي بخشيدند!
واقعا خداوند بي جهت توفيق 40 سال امامت جماعت حرم حضرت عباس را به كسي نمي دهد !!! لياقت مي خواهد و بس...